هماهنگي چهار P خلاقيت و نوآوري

خلاقيت را مي‌توان هم از طريق فراگيري فنون (فرايندها) و هم از طريق افزايش خلاقيت فردي و گروهي ارتقاء بخشيد. اگر اين امور در فرهنگ سازماني مناسب روي دهند حاصل آن نوآوري خواهد بود.

محصول

محصول نتيجه فرايند خلق يا نوآوري است. مي‌تواند يك شيء فيزيكي، يك خدمت، يك فرايند براي افزايش اثر‌بخشي و يا كارايي، يك روش نوآورانه‌ بازاريابي، يا يك روش بهتر مديريت باشد. محصول براي اينكه يك خلاقيت واقعي باشد بايد داراي ارزش باشد نه اينكه صرفأ جديد باشد. براي اينكه نوآوري به حساب بيايد بايد اين ارزش قابل توجه باشد.

خلاقيت

فرايندها (تكنيك‌ها)، خلاقيت فردي و گروهي

فرهنگ سازماني

امكانات

نوآوري

محصول چهار نوع نوآوري: محصول، فرايند، بازاريابي، مديريت

رابطه چهار P با يكديگر

+

=

 

چگونگي ارزش گذاري براي خلاقيت حاصله را مي‌توان به وسيله تجزيه و تحليل و گاهي هم به وسيله درك مستقيم و شهود فهميد. ارزش يك امر نسبي است و هم به سيستم‌هاي ارزشي شخص يا سازمان ارزيابي كننده و هم به زماني كه خلاقيت صورت مي‌گيرد بستگي دارد. براي مثال هنگامي كه ايده جنگ ستارگان به 12 استوديو هاليوود پيشنهاد شد همه آنها اين ايده را رد كردند اما كمپاني فوكس قرن بيستم ريسك اين كار را پذيرفت و موافقت كرد آن را بسازد. اين فيلم به سودآورترين محصول سينمايي جهان تبديل شد.

امكانات

براي اينكه نوآوري رخ دهد امكانات لازم براي خلاقيت و نوآوري بايد وجود داشته باشد. اگر در شرايط مطلوبي به سر نبريد هر قدر هم كه داراي استعداد خلاق باشيد و هر قدر هم از دانش و مهارت بالايي برخوردار باشيد قادر نخواهيد بود نوآوري‌هاي چنداني خلق كنيد. اگر فرهنگ سازمان، به وسيع‌ترين معناي كلمه، از نوآوري حمايت نكند و حتي به آن نياز نداشته باشد بعيد است كه خلاقيتي صورت گيرد. شواهد حاكي از اين است كه نوآوري سازماني از مديريت دقيق فرهنگ سازماني نشأت مي‌گيرد. اين موضوع را مي‌توان به لحاظ مديريت هفت S موفقيت سازماني به خوبي درك كرد. اين هفت S عبارتند از: راهبرد، ساختار، سيستم‌ها (مديريت)، سبك (رهبري)، كارمنديابي، مهارت‌ها، و ارزش‌هاي مشترك (فرهنگ سازماني). ارزش‌هاي مشترك شامل ارزش هاي مرتبط با شش S ديگر مي‌شود.

فرايند (تكنيك‌هاي خلاقيت)

تكنيك‌هاي متعددي را مي توان براي افزايش خلاقيت حل مسئله در يك سازمان به كار بست. فراگيري اين تكنيك‌ها مستلزم تلاش و وقت است ولي مي‌توان مهارت كافي را در آنها به دست آورد. اين فرايند‌‌ها در جهت افزايش خلاقيت در تمامي مراحل فرايند حل مسئله كاربرد دارند.

خلاقيت فردي و گروهي

افزايش خلاقيت فردي تلاش دوجانبه‌اي را مي‌طلبد: افزايش استفاده از نيمكره راست مغز (نيمكره چپ براي چپ دست‌ها) به منظور بالا بردن ميزان شهود و درك مستقيم و رهاسازي خود از قيد و بندهاي اجتماعي بودن كه خلاقيت شما را محدود كرده است.[1] رهاسازي خود از قيد و بند نه تنها شامل اجتماعي كردن مجدد، بلكه شامل عادت هاي جديد نيز مي‌گردد كه به خلاق‌تر شدن شما كمك مي‌كند. فرد در داخل گروه ايفاي نقش مي‌كند و بنابراين مديريت عوامل پويايي گروه به منظور افزايش خلاقيت بسيار حائز اهميت است.

تفكر خلاق

اكنون مي‌توانيم پا به بحث اصلي مقاله خودمان يعني تفكر خلاق بگذاريم و اين‌كار را با مرور نظريات چند تن از انديشمندان و محققان در اين زمينه انجام مي‌دهيم.

لوك (1690) به اين نتيجه رسيد كه منبع تمام ايده‌ها تجربه و ادراك انساني است. ايده‌ها از دانش برمي‌خيزند كه دانش هم به نوبه خود از مشاهده محيط بيروني و اطلاق آگاهي‌هاي دروني ما به آن مشاهدات صورت مي‌گيرد. در واقع دانش ما، مشاهداتمان را تفسير مي‌كند. ايده‌ها صرفأ به صورت اطلاعاتي كه تصادفي مشاهده كرده‌ايم به ذهن‌مان خطور نمي‌كنند، بلكه اين مشاهدات به صورت كاملأ آگاهانه به شيوه‌اي مفيد، جذاب، ارضاء كننده يا حتي سرگرم‌كننده با هم ارتباط برقرار مي‌كنند و ايده‌اي را براي ما شكل مي‌دهند. فرايند پردازش ايده، ايده‌هاي منفرد را با هم در مي‌آميزد و آن‌قدر بين آنها ارتباط شكل مي‌دهد تا يك الگوي زمينه‌اي بزرگتر به دست آيد كه ما بتوانيم آن را با مشكلات و مسائل انساني مرتبط كنيم.

فرايند پردازش ايده‌ها بر الگوريتم‌هاي رياضي يا شكل‌هاي ديگر منطق ساختار يافته و روش‌هاي قدم به قدم حل مسئله اتكاء ندارد. بسياري از محققين به اين نتيجه رسيدند كه رويكرد غالب تصميم‌گيران خبره سطح بالا، نوع غير قابل تشخيصي از پردازش ايده است كه نمي‌توان آن را به شيوه‌هاي منطقي نمايش داد (منظور نوع تصميم‌گيري خلاقانه است كه منطبق بر الگوهاي رياضي نيست). براي نمونه هنري مينتزبرگ (1976)، فرايند استدلال منطقي علم مديريت را با فرايند تفكر ابتكاري و شهودي مديران مقايسه كرد و به اين نتيجه رسيد كه برنامه‌ريزي تجزيه و تحليلي كاربرد كمي در عملكرد مديران سطح بالاي سازمان دارد. آيزنبرگ (1984) با استفاده از « نمونه برداري تفكري» از شيوه تفكري مديريت ارشد نشان داد كه آنها مسائل را به صورت منفرد حل نمي‌كنند بلكه خود را درگير شبكه به هم پيوسته‌اي از مسائل مرتبط مي‌كنند و از چيزي كه آن را اشراق و شهود بالا (نه حدس و گمان) ناميد استفاده مي‌كنند كه در اين حالت تشخيص سريع الگوي ذهني صورت مي‌گيرد و راه‌حل‌ها توليد مي‌شوند و با دستيابي به اطلاعات جديد اين فرايند دوباره طي مي‌شود.



[1] درباره نظريه مغز و تقسيم‌بندي آن بخ نيمكره‌ها و ربع كره‌ها در ادامه مقاله به تفصيل صحبت شده است.